هوا سرد بود.هواشناسی می گفت قرار است رگبار بیاید.سقف خانه نم داده بود.آپارتمان بدی نبود.کسی به کار کسی کار نداشت.حتی وقتی درراه پله ها همدیگر را می دیدند کسی توقع سلام نداشت.اصلا این خانه را برای همین چیزهایش اجاره کرده بود.همه ی چراغهای خانه خاموش بودند.وقتی سهیل را خواباند وخودش روی مبل نشست ونفس عمیقی کشید, هوا روشن بود. به گل قالی خیره شده بود وساعت ها روی همان تصویر به جاهای زیادی سفر کرده بود.سرش را که آورد بالا دید هوا تاریک شده است.از خودش ترسید.یعنی چند ساعت, به گل قالی خیره شده بود؟
از جایش بلند شد ویک مشت آب به سر وصورتش ریخت.سرش را بالا آورد.نگاهش در آینه جا ماند.هنوز آن چشمهای درشت وشفاف رااز دست نداده بود. که رضا می گفت: عاشق آرامش همین چشمها شده است. ولی پوستش خراب شده بود.گوشه ی لبهایش انگار که ماهیچه اش شل شده بود ویک لایه افتاده بود پایین.سرش را ازآینه چرخاند و به خود آمد.تلفن را برداشت.مردد شماره را گرفت.هنوز بوق نخورده بود که پشیمان شد و قطع کرد.فکر کرد برود غذا درست کند.چند روزی می شد که غذای گرم درست نکرده بود.
صدای سهیل بلند شد: مامان آب می خوام.
لیوان را تا نیمه آب کرد وبه اتاق سهیل رفت.لیوان را به دستش داد.بچه با چشمهای بسته سر کشید ودوباره سرش را روی بالش گذاشت وزیر لب, خواب آلود گفت: مرسی
دوباره برگشت.کنار تلفن نشست. باید هر طور بود امروز یک کاری می کرد.
دوباره شماره را گرفت.صدای اولین بوق را که شنید فهمید کاراز کار گذشته است ودیگر نمی تواند قطع کند.
چند زنگ خورد. بالاخره صدای ظریف زنانه ای از پشت گوشی شنیده شد.
صدا از پشت تلفن: سلام خانوم. خوابه یا واقعیت؟ از این طرفا. یاد ما کردی...
-: سلام ...حتما مطبت الان خیلی شلوغه.بد موقع که مزاحم نشدم؟
-: نه عزیزم. اینجا هرروز پراز آدمهایی که دندون پوسیده دارن ومی یان که از بیخ درش بیارن.چیز جدیدی نیست...بگذریم. بگو عزیزم...
-: هیچی... می خواستم ببینمت.هم دندونم درد می کرد, گفتم یه نگاهی بهش بکنی,هم کار دیگه ای باهات داشتم.
-:باشه فردا بیا ببینمت.
نفسش توی سینه حبس شده بود.انگار که داشت کوه می کند.نفهمید که چه طور خداحافظی کند وگوشی را بگذارد.گوشی را که قطع کرد, نفسش رااز ته سینه پرت کرد بیرون. از خودش بدش آمد. چه قدر به این در وآن در زد که کارش به اینجا نکشد.چه قدر پیش هر دوست وآشنایی رو انداخته بودکه فقط شماره ی اورا نگیرد وقلبش توی سینه اینقدر از عصبیت محکم نکوبد.ولی نشده بود. یاد حرف مادرش افتاد: (خداگرگ بیابون ومحتاج خلق الله نکنه).
برای شندلقاز بد جوری خودش را بین همه به گند کشیده بود.ومدام آن لحظه ای را به خاطر می آورد که تا صحبت هایش تمام می شدند, لحن کلام طرف مقابلش به کلی عوض می شد وچک وسفته های برگشتی اش را رو می کرد که مثلا او باورش شود که دست اصغر آقا, دایی بزرگ خانواده خالی است.
نزدیک بود بغضش بترکد که ضربه ی قطره ی باران به شیشه, که یکی در میان به آن می خوردند سکوت را با خود برد.رفت پشت پنجره وکرکره را کنار زد. رگبار, پشت پنجره شلوغ کرده بود.مردم زیر آن هر کدام به سمتی می دویدند.دندانش تیر کشید وتا سرش بالا رفت.
منشی دکتر رو به زن کرد: خانوم نوبت شماست. بفرمایید.
بعد از نیم ساعت انتظارکه مدام خودخوری کرده بود و ازاسترس تمام پوست لبش را کنده بود, وارد اتاق شد. ماسکی سفید, نیمی از صورت دکتر را پوشانده بود وتنها چشمانش پیدا بودند.چشمانی ریز وکشیده.
-: سلام مهناز جون.مگه دندونت درد بگیره که بیای اینجا. بیا...بیا عزیزم اینجا بخواب ببینم چی شده.
-: سلام. ببخشید مزاحمت شدم.
-(با حسی دو پهلو وبا لحنی آرام): ای کاش مزاحمه کارم می شدی, چون برام اصلا اهمیتی نداشت
زن از این حرف در خود فرو ریخت.هزار بار به خودش فحش داد که چرا آمده است.
روی تخت دراز کشید.
دکتر: دهنت وباز کن ببینم.کدومه؟ اینه؟
-: آره خودشه
-: اوه اوه.این که تا خرخره پوسیده. باید بکشمش.دندون پوسیده رو باید آدم ازتوی دهنش بکنه وبندازه بیرون, تا خیالش راحت بشه.درست نمی گم؟
زن باز در خود فرو ریخت.
-: آره... درسته...
تصمیم گرفت که جوابش را بدهد وگرنه توی گلویش قلمبه می شد می آمد بالا.
-: ببین ایران جان, من صد بار بهت گفتم.راستش معنی این حرفاتم می فهمم. ظاهرا تو هنوز عوض نشدی. ولی من خسته تر از اونی هستم که توانش وداشته باشم.صدبار بهت گفتم. وقتی رضا از من خواستگاری کرد نمی دونستم که زن داره. وگرنه محال بود بهش جواب مثبت بدم. این حرفها هم الان, به نظرم فقط نمک رو زخم جفتمون می ریزه.چون دیگه الان نه رضا هست که سرش دعوا باشه, نه حوصله ی ده ساله پیش ودارم تا بخوام چیزی رو به کسی ثابت کنم.
ایران: دهنت وباز کن ببینم.
زن دهانش را باز می کند.آمپول بی حسی را در لثه اش فرو می کند.
ایران: آره .ولی ای کاش اینجوری نمی شد. چون من هیچ وقت نتونستم حرف تو رو باور کنم. درسته مهناز, خیلی وقت از اون موضوع می گذره ولی من همه چیزم و از دست دادم.من رضا رو دوست داشتم...
-: من باید چی کار می کردم. خودت که دیدی, وقتی فهمیدم, با اینکه سهیل وحامله بودم ازش جدا شدم.شاید یک قسمته این تصمیم مربوط به خودم می شد که دیگه چشم دیدنش ونداشتم.ولی با این کار می خواستم به تو هم ثابت کنم که از این موضوع بی اطلاع بودم. من فکر کردم با این کار رضا بر میگرده به سمت تو.نمی دونستم که تو رو هم ترک می کنه.
بی حسی داشت روی دندانش اثر می کرد وزبانش سنگین شده بود.
ایران: ولی من اومدم ازت خواهش کردم که این کارو نکن.اگه ازش طلاق نمی گرفتی تنهام نمی ذاشت.شاید تنها مال من نبود.ولی حداقل وجود داشت...ولی تو گفتی نه... اصلا ولش کن مهناز.من خیلی خسته ام. صحبتش ونکنیم ...گفته بودی کارم داری. بگو, می شنوم.
به سختی زبانش در دهان می چرخید.انگار که وزنه ای چند کیلویی بر زبانش سنگینی میکرد
مهناز: حقیقتش چی بگم. راستش من...من یه خورده ازت پول قرض می خوام. باید سهیل و...
کلامش راقطع می کند.
-: مهم نیست برای چی لازم داری.خواستی بری به منشی بگو هر چه فدر می خوای بهت بده. دندون وچی کار کنم, بکشمش؟ اصلا بهت بی حسی زدم؟
-: البته یه ماهه بهت بر می گردونم.راستش وامم قرار بود همین ماه درست شه, که باز یه ماهه دیگه افتاد عقب.
-: مهم نیست...بی حسی زدم؟ بکشمش؟
-(خیلی آرام): آره
با انبر چند ضربه به دندان می زند.
-: بی حسه؟
-: آره
-: دهنت وباز کن
انبر را در دهان زن داخل می کند ودندان را محکم می چسبد.زن هیچ وقت اینقدر از نزدیک صورت ایران راندیده بود.به چشمهای ریز ایران نگاه کرد.نم کوچکی گوشه ی آنها برق می زد.ایران با تمام وجود فشار می آورد.تمام وجود زن را درد فرا گرفته بود.نمی دانست درد دندان است, یا از بازگفتن آن حرفها اینقدرعذاب می کشد.چیزی انگار از درونش فرو می ریخت. در نگاه ایران بغض وکینه در هم آمیخته بود.چه قدر خوب بود که داشت اینگونه خودش را خالی میکرد.از دردی که می کشید ناراحت نبود.تنها اشکهایش ناخودآگاه فرو می ریختند.
دندان بیرون کشیده شد.چشمهایش از درد روی هم افتاده بودند ولی صدایش بلند نمی شد.نمی خواست ناله اش را ایران بشنود.به دندان پوسیده نگاه کرد که ایران به آن خیره شده بود.خون راه گلویش رابسته بود ونفسهایش بوی خون گرفته بودند.
از مطب بیرون آمد.گوشه دهانش از پانسمان پف کرده بود.از سرما می لرزید.سرش گیج می زد.بسته ی پول توی جیبش سنگینی می کرد.با خودش گفت با اتوبوس برود یا تاکسی؟
به ایستگاه اتوبوس رسید.در گوشهی ایستگاه کز کرد و نشست واز سرما در خود پیچید.حالش از خودش به هم می خورد.احساس می کرد که بند بند وجودش از هم گسیخته اند.
هوا ابری بود وکم کم باران دوباره باریدن گرفت.مردم بر سرعت گامهایشان افزودند.چند نفری که در ایستگاه نشسته بودند سوار تاکسی شدند ورفتند.حال زن در گوشه ی ایستگاه تنها نشسته بود ودر حالیکه باران بر سرش فرو می ریخت به خیابان نگاه می کرد تا اتوبوس بیاید...
از جایش بلند شد ویک مشت آب به سر وصورتش ریخت.سرش را بالا آورد.نگاهش در آینه جا ماند.هنوز آن چشمهای درشت وشفاف رااز دست نداده بود. که رضا می گفت: عاشق آرامش همین چشمها شده است. ولی پوستش خراب شده بود.گوشه ی لبهایش انگار که ماهیچه اش شل شده بود ویک لایه افتاده بود پایین.سرش را ازآینه چرخاند و به خود آمد.تلفن را برداشت.مردد شماره را گرفت.هنوز بوق نخورده بود که پشیمان شد و قطع کرد.فکر کرد برود غذا درست کند.چند روزی می شد که غذای گرم درست نکرده بود.
صدای سهیل بلند شد: مامان آب می خوام.
لیوان را تا نیمه آب کرد وبه اتاق سهیل رفت.لیوان را به دستش داد.بچه با چشمهای بسته سر کشید ودوباره سرش را روی بالش گذاشت وزیر لب, خواب آلود گفت: مرسی
دوباره برگشت.کنار تلفن نشست. باید هر طور بود امروز یک کاری می کرد.
دوباره شماره را گرفت.صدای اولین بوق را که شنید فهمید کاراز کار گذشته است ودیگر نمی تواند قطع کند.
چند زنگ خورد. بالاخره صدای ظریف زنانه ای از پشت گوشی شنیده شد.
صدا از پشت تلفن: سلام خانوم. خوابه یا واقعیت؟ از این طرفا. یاد ما کردی...
-: سلام ...حتما مطبت الان خیلی شلوغه.بد موقع که مزاحم نشدم؟
-: نه عزیزم. اینجا هرروز پراز آدمهایی که دندون پوسیده دارن ومی یان که از بیخ درش بیارن.چیز جدیدی نیست...بگذریم. بگو عزیزم...
-: هیچی... می خواستم ببینمت.هم دندونم درد می کرد, گفتم یه نگاهی بهش بکنی,هم کار دیگه ای باهات داشتم.
-:باشه فردا بیا ببینمت.
نفسش توی سینه حبس شده بود.انگار که داشت کوه می کند.نفهمید که چه طور خداحافظی کند وگوشی را بگذارد.گوشی را که قطع کرد, نفسش رااز ته سینه پرت کرد بیرون. از خودش بدش آمد. چه قدر به این در وآن در زد که کارش به اینجا نکشد.چه قدر پیش هر دوست وآشنایی رو انداخته بودکه فقط شماره ی اورا نگیرد وقلبش توی سینه اینقدر از عصبیت محکم نکوبد.ولی نشده بود. یاد حرف مادرش افتاد: (خداگرگ بیابون ومحتاج خلق الله نکنه).
برای شندلقاز بد جوری خودش را بین همه به گند کشیده بود.ومدام آن لحظه ای را به خاطر می آورد که تا صحبت هایش تمام می شدند, لحن کلام طرف مقابلش به کلی عوض می شد وچک وسفته های برگشتی اش را رو می کرد که مثلا او باورش شود که دست اصغر آقا, دایی بزرگ خانواده خالی است.
نزدیک بود بغضش بترکد که ضربه ی قطره ی باران به شیشه, که یکی در میان به آن می خوردند سکوت را با خود برد.رفت پشت پنجره وکرکره را کنار زد. رگبار, پشت پنجره شلوغ کرده بود.مردم زیر آن هر کدام به سمتی می دویدند.دندانش تیر کشید وتا سرش بالا رفت.
منشی دکتر رو به زن کرد: خانوم نوبت شماست. بفرمایید.
بعد از نیم ساعت انتظارکه مدام خودخوری کرده بود و ازاسترس تمام پوست لبش را کنده بود, وارد اتاق شد. ماسکی سفید, نیمی از صورت دکتر را پوشانده بود وتنها چشمانش پیدا بودند.چشمانی ریز وکشیده.
-: سلام مهناز جون.مگه دندونت درد بگیره که بیای اینجا. بیا...بیا عزیزم اینجا بخواب ببینم چی شده.
-: سلام. ببخشید مزاحمت شدم.
-(با حسی دو پهلو وبا لحنی آرام): ای کاش مزاحمه کارم می شدی, چون برام اصلا اهمیتی نداشت
زن از این حرف در خود فرو ریخت.هزار بار به خودش فحش داد که چرا آمده است.
روی تخت دراز کشید.
دکتر: دهنت وباز کن ببینم.کدومه؟ اینه؟
-: آره خودشه
-: اوه اوه.این که تا خرخره پوسیده. باید بکشمش.دندون پوسیده رو باید آدم ازتوی دهنش بکنه وبندازه بیرون, تا خیالش راحت بشه.درست نمی گم؟
زن باز در خود فرو ریخت.
-: آره... درسته...
تصمیم گرفت که جوابش را بدهد وگرنه توی گلویش قلمبه می شد می آمد بالا.
-: ببین ایران جان, من صد بار بهت گفتم.راستش معنی این حرفاتم می فهمم. ظاهرا تو هنوز عوض نشدی. ولی من خسته تر از اونی هستم که توانش وداشته باشم.صدبار بهت گفتم. وقتی رضا از من خواستگاری کرد نمی دونستم که زن داره. وگرنه محال بود بهش جواب مثبت بدم. این حرفها هم الان, به نظرم فقط نمک رو زخم جفتمون می ریزه.چون دیگه الان نه رضا هست که سرش دعوا باشه, نه حوصله ی ده ساله پیش ودارم تا بخوام چیزی رو به کسی ثابت کنم.
ایران: دهنت وباز کن ببینم.
زن دهانش را باز می کند.آمپول بی حسی را در لثه اش فرو می کند.
ایران: آره .ولی ای کاش اینجوری نمی شد. چون من هیچ وقت نتونستم حرف تو رو باور کنم. درسته مهناز, خیلی وقت از اون موضوع می گذره ولی من همه چیزم و از دست دادم.من رضا رو دوست داشتم...
-: من باید چی کار می کردم. خودت که دیدی, وقتی فهمیدم, با اینکه سهیل وحامله بودم ازش جدا شدم.شاید یک قسمته این تصمیم مربوط به خودم می شد که دیگه چشم دیدنش ونداشتم.ولی با این کار می خواستم به تو هم ثابت کنم که از این موضوع بی اطلاع بودم. من فکر کردم با این کار رضا بر میگرده به سمت تو.نمی دونستم که تو رو هم ترک می کنه.
بی حسی داشت روی دندانش اثر می کرد وزبانش سنگین شده بود.
ایران: ولی من اومدم ازت خواهش کردم که این کارو نکن.اگه ازش طلاق نمی گرفتی تنهام نمی ذاشت.شاید تنها مال من نبود.ولی حداقل وجود داشت...ولی تو گفتی نه... اصلا ولش کن مهناز.من خیلی خسته ام. صحبتش ونکنیم ...گفته بودی کارم داری. بگو, می شنوم.
به سختی زبانش در دهان می چرخید.انگار که وزنه ای چند کیلویی بر زبانش سنگینی میکرد
مهناز: حقیقتش چی بگم. راستش من...من یه خورده ازت پول قرض می خوام. باید سهیل و...
کلامش راقطع می کند.
-: مهم نیست برای چی لازم داری.خواستی بری به منشی بگو هر چه فدر می خوای بهت بده. دندون وچی کار کنم, بکشمش؟ اصلا بهت بی حسی زدم؟
-: البته یه ماهه بهت بر می گردونم.راستش وامم قرار بود همین ماه درست شه, که باز یه ماهه دیگه افتاد عقب.
-: مهم نیست...بی حسی زدم؟ بکشمش؟
-(خیلی آرام): آره
با انبر چند ضربه به دندان می زند.
-: بی حسه؟
-: آره
-: دهنت وباز کن
انبر را در دهان زن داخل می کند ودندان را محکم می چسبد.زن هیچ وقت اینقدر از نزدیک صورت ایران راندیده بود.به چشمهای ریز ایران نگاه کرد.نم کوچکی گوشه ی آنها برق می زد.ایران با تمام وجود فشار می آورد.تمام وجود زن را درد فرا گرفته بود.نمی دانست درد دندان است, یا از بازگفتن آن حرفها اینقدرعذاب می کشد.چیزی انگار از درونش فرو می ریخت. در نگاه ایران بغض وکینه در هم آمیخته بود.چه قدر خوب بود که داشت اینگونه خودش را خالی میکرد.از دردی که می کشید ناراحت نبود.تنها اشکهایش ناخودآگاه فرو می ریختند.
دندان بیرون کشیده شد.چشمهایش از درد روی هم افتاده بودند ولی صدایش بلند نمی شد.نمی خواست ناله اش را ایران بشنود.به دندان پوسیده نگاه کرد که ایران به آن خیره شده بود.خون راه گلویش رابسته بود ونفسهایش بوی خون گرفته بودند.
از مطب بیرون آمد.گوشه دهانش از پانسمان پف کرده بود.از سرما می لرزید.سرش گیج می زد.بسته ی پول توی جیبش سنگینی می کرد.با خودش گفت با اتوبوس برود یا تاکسی؟
به ایستگاه اتوبوس رسید.در گوشهی ایستگاه کز کرد و نشست واز سرما در خود پیچید.حالش از خودش به هم می خورد.احساس می کرد که بند بند وجودش از هم گسیخته اند.
هوا ابری بود وکم کم باران دوباره باریدن گرفت.مردم بر سرعت گامهایشان افزودند.چند نفری که در ایستگاه نشسته بودند سوار تاکسی شدند ورفتند.حال زن در گوشه ی ایستگاه تنها نشسته بود ودر حالیکه باران بر سرش فرو می ریخت به خیابان نگاه می کرد تا اتوبوس بیاید...